من..هرجور صلاح میدونید بابا جون، ولی بعدش هرشبش با گریه خوابیدم..به همه چیز فکر کردم..
به اینکه مردم به خصوص خانواده همسرم چی می گند..
از ابنکه من تو این چهارده ماه مگه چی کم گذاشتم،؟!!
به اینکه حالا وقتی میرم ولایت کجا برم چه کنم!؟
به اینکه بابام چی صداش می کنه!؟
به اینکه مامانم اون دنیا چه حسی داره؟!
به اینکه بابام دیگه میاد خونه امون؟!
به اینکه تا یه مدت نقد مجلسیم...
به اینکه چه عیدی شد!
به اینکه زندگی ادم را آبدیده می کنه..
به ابنکه چه دنیای بی وفایی..
به اینکه من چقدر نقش بازی کنم و بگم قوی هستم..
به اینکه چقدر تنهام!!!!!
برچسب:
نویسنده: آبتین موسویپور